سفر سه روزه ما به نراق
سلام به عشـــــــــــــــــــــق مامان ![]()
و بازم یه سلام گرم و بهاری به دوردونه خونه ما
اومیدوارم همیشه خوش و سلامت باشی و روزهای خوبی رو داشته باشی
بدون که خوشی تو یکی از آرزوهای منه و هر کاری برای اینکه شاد باشی انجام میدم
حتی اگه بخوام از تموم خواسته های خودم بگذرم
![]()

![]()
امروز میخوام از تعطیلاتی که پشت سر گذاشتیم برات بگم
تعطیلاتی که بهمون خیلی خوش گذشت و عالی بود
از چند روز قبل تعطیلات باباامیر پیشنهاد داد که بریم به یه مسافرت ، من هم چون عید نشد جایی بریم از در خواست بابا استقبال کردو پیشنهاد دادم که بریم به شهر نراق (یکی از شهرهای استان مرکزی)
آخه عزیز دلم ما اونجا یه دوست خانوادگی داریم که چند باری اومدن پیشمون ولی نشده بود که ما بریم
باباامیرم از پیشنهاد من خیلی استقبال کردولی از بد روزگار یه روز مونده بود که ما بریم حالت بد شد و ما هم کلی نگران شدیم
روز دوشنبه شما مریض شدی و مارو خیلی نگران کردی و من وبابا امیر بردیمت دکتر
اون روز یعنی دوشنبه بعداظهرش خوابیدی و وقتی از خواب بیدار شدی بهم گفتی مامان دلم درد میکنه و منم یکم نگران شدمو داروهاتو دادم خوردی و چون صبح همون روز رفته بودیم پیش دکترت(بخاطر آلرژی که داری هر باری که میخوای بریم مسافرت میبرمت دکتر تا کنترل بشی) دارو داشتم که بهت بدم
ولی لحظه به لحظه حالت بدتر شد و همش تهوه داشتی تا اینکه بردیمت بیمارستان و دکتر گفت که باید حتما سرم بزنی و داروت از طریق سرم بره داخل بدنت چون خیلی بیحال شده بودی مارو نگران کرده بودی ولی خدارو شکر بعد اینکه داروها وارد بدنت شد بهتر شدی و ماهم یکمی از نگرانی در اومدیم ولی وقتی اومدیم خونه با اینکه دکتر گفته بود که میتونیم بریم سفر ولی باید خیلی مراقبت باشیم تا گرمازده نشی با این حال من به بابا امیر گفتم که از سفر رفتن بگذریم چون ممکنه تو راه اذیت بشی و حالت بدتر بشه بابا امیرم با اینکه دلش خیلی مسافرت میخواست با من موافقت کرد
فرداش صبح بابا زنگ زد حالتو پرسید که من گفتم خوبه و بعدش بهم گفت که حالا که حال شما بهتره ما هم آروم آروم بریم ومنم وقتی وضعیتتو دیدم که خیلی بهتر شدی بلند شدم و آروم آروم ولی با کلی دلشوره برای اینکه نکنه حالت بد بشه شروع کردم به جمع کردن وسایل
وما هم بعدازظهر سه شنبه همراه باباعلی و مامانی
حرکت کردیم ،که خدارو شکر شما تو راه خیلی آقا بودی و اولش که کلی خوابیدی و بعد سرحال بلند شدی و از راه لذت بردی
![]()
خلاصه شبش ساعت 10 رسیدیم و راهی خونه دوستامون که شما بهشون میگفتی عمو حسین و خاله مریم شدیم
که دستشون درد نکنه عجب استقبالی ازمون کردن کلی تدارکات چیده بودن و مارو هم شرمنده کردن
خوب حالا بریم ادامه مطلب تاادامه سفر رو با عکسها براتون بگم

عکسی که شب قبل تو بیمارستان ازت گرفتم
الهی برات بمیرم که خیلی گریه کردی ،حتی یه بارم رگت در رفت و دستت کلی ورم کرد


![]()
صبح روز بعد که رسیدیم رفتیم مشهد اردهال زیارت



قبر سهراب سپهری




![]()
بعدازظهر همون روز (روز چهار شنبه) رفتیم تو باغ عمو حسین



اینم از خاله مرضیه که خیلی باهاش دوست شده بودی حتی داشتیم میومدیم کلی
گریه کردی که خاله مرضیه با ما بیاد

بعدش رفتیم دلیجان یه دوری زدیم و شما رو بردیم پارک

![]()
صبح روز پنج شنبه من وشما و بابا امیر و باباعلی رفتیم غار چال نخجیر که البته بخاطر
طولانی بودن مسافت غار مامانی با ما نیومد
(غار چال نخجیر دومین غار زنده جهانه که فوق العاده زیباست)


متاسفانه نمیزاشتن تو غار دوربین ببریم و نشد که از تو غار عکس بگیریم






![]()
بعدازظهر همون روز رفتیم قم زیارت حضرت معصومه(س) که از بس قم هواش گرم و آلوده
بود که خیلی زود حرکت کردیم به طرف نراق

تو این چند روزی اونجا بودی هر روز صبح که از خواب بیدار میشدی اول از همه میخواستی
بری به باغچشون آب بدی


![]()
و روز آخر
عمو حسین ما رو برد و بافت قدیمی شهرشونو بهمون نشون داد
خیلی خیلی قشنگ بود من که خیلی لذت بردم
متاسفانه تو شهر ما که پر از آپارتمان و خونه های مدرنه دیگه خبری از کوچه های
قدیمی و ساده و پر از خاطره نیست


درهای قدیمی خونه های قدیمی و باصفا



آب انبار (جایی که توش آب نگه داری میکردن تا آب خنک بمونه )







![]()
بعد اونجا رفتیم به روستای دیدنی و زیبای جاسب

اونجا هم دست از تبلت و تکنولوژی برنمیداشتی



![]()
واما غروب جمعه با اینکه اصلا دوست نداشتیم این سفر خوب و خاطر انگیزمون تموم بشه
ساعت 6 بعدازظهر هم حرکت کردیم به طرف شهرمون

ساعت 11 شب برای شام شهر منجیل موندیم



و خداروشکر ساعت 12:30 شب به سلامت خونه رسیدیم
![]()
عزیزدل مامان جا داره اینجا از پذیرایی میزبانهای عزیزمون خیلی خیلی تشکر کنیم که باعث
شدند سفرخوبی برای ما باشه و خاطره شادی از این سفر برای ما به یادگار بمونه
انشالله بیان پیشمون و ما هم ازشون مثل خودشون پذیرایی کنیم
![]()

نبض زندگی بابا و مامان دوستت داریم
محمدطاهای ناز من تا این لحظه 3 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره




سفر سه روزه ما به نراق 













